آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

جلسه دهم کادرماني هم گذشت

امروز به جلسه دهم کار درماني رسيديم امروز کلي سينه خيز باهات تمرين کرد و شما هم کلي گريه کردي جالب اينکه چقدر آقاي سليماني مهربونتر شده بود ميگم آنيتا نکنه وبلاگ شما رو مياد ميخونه!!!!؟؟؟؟؟ اخه هي بهم ميگفت آدرس وبلاگت رو بدم اما مرد واقعا شريف و سربه زيري هست و انصافا هم کارش خوبه امروز چندتا تمرين داد که تو خونه با شما تمرين کنم و گفت حتما هم يک ساعت  ونيم تمرين داشته باشي اما من يخورده حساس و يه کوشولو خسته ام وقتي توي جمعي که تو ني ني سايت داريم ميبينم دوستاني که 9ماهه دارن کاردرماني ميکنن و صبورن مثل خاله رزا واقعا بهشون حسوديم ميشه اما من خيلي خسته ام مادري از خيلي چيزا ...
10 مرداد 1391

سالگرد ازدوجمون مبارک

امروز روزي که منو و باباشهرام رسما زندگي مشترک و عشقولانمون رو شروع کرديم روزي که خيلي از خاطره هاش برامون يادگار شده و هر از گاهي به همديگه ميگيم و يه لبخند روي لبامون ميشينه امروز من به پدري يک مسج عشقولانه فرستادم و تبريک گفتم و اون هم به من تبريک گفت چقدر قشنگه ياداوري اين روزا... بعد از تحمل اون همه حرف و استرس تو خونه اي رفتيم که همش سکوت و ارامش بود خونه اي که هيچ وقت دوست نداشتيم ازش بيايم بيرون و همه گله ميکردن که کم سر ميزديد يادت هست؟ مامانت هر دفعه کلي گله و شکايت مي کرد که چرا دير به دير ميايد؟ مرد من ...... چقدر زيبا کردي زندگي منو  هنوز مثل همان روزاي ...
10 مرداد 1391

بازم معاينه چشم!!!!

دوشنبه 9 مرداد ساعت 18 با دکتر سنجري براي وپ وقت داشتي و تا ساعت 2:30 ما آنجا بوديم اما دکتر وپ نداشت و شما فقط معاينه چشم شدي با اينکه من به منشي و حتي دکتر گفته بودم شما تو خرداد ماه معاينه چشم شدي دکتر گفت 3+ هست چشمات و عصب چشم خداروشکر مشکلي نداره اينو دکتر نادري هم گفته بود بهمون فقط ويزيت الکي داديم همين در راه برگشت نزديک اذان بود با اينکه بابا جون روزه بود اما من خيلي گرسنه ام شده بود تو خ پاسداران به بابا گفتم نگه داره و بره آش بگيره با با رفت آش بگيره که صداي اذان از راديو پخش شد دست خودم نبود بي اختيار اشک ريختم خيلي حالم بد بود ...
10 مرداد 1391

يکشنبه 8 مرداد--- جلسه نهم کاردرماني

امروز فقط اخراي تمرين گريه کردي اقاي سليماني اخر جلسه بهم گفت يه خورده صبور باش خانم بحيرايي 3 ماه طول ميکشه تا يه نتيجه اي ببيني اما چيکار کنم دست خودم نيست دوست دارم پيشرفتت رو ببينم خيلي خستم مادري خيلي خدايـــــــــــــا دل من و عشقم رو شاد کن   چشمهایت سیراب سراب و نگاهم، تاول زده از تابش تشنگی برویم دعای باران بخوانیم ‍. تو با دل من من با دل تو باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم ...
8 مرداد 1391

آنيتا 10 دندونه شد هوووووووووورا

خداروشکر که بالاخره يکي از بالا سمت راست زد بيرون آره بابا ديوانه شديم چقدر اه و ناله و گريه و دست تو دهن اما يه دونه سمت چپ هم هست که تو راهه نميدونم کي اون ميخواد بياد بيرون دو روز بعد از اينکه شما 14 ماهه شدي و نزديک 2 هفته است که بدجوري بيقراري امروز ديدم بلــــــــــــــــــــــــــه چقدر اين دخمله من خوشگل و خواستني شده وقتي بازم بيقراريتو ديدم به بابايي گفتم بذار ببينم دندوني در کار هست يا نه که يه دفعه دستم به يه جونه ي کوشولوي خوشگل سفيد برخورد نگاه کردم بله خودشه خود خودشه 10 تا دندون=10 سال ماماني و بابايي رو پير تر کرد اما بازم ...
8 مرداد 1391

چهارشنبه 4 مرداد -----جلسه هفتم کاردرماني

  خانم پارياب که ماساژ ميداد هي به من نگاه ميکرد و ميگفت چه خبره امروز خوشگل شدي خانم بحيرايي موهاتو رنگشو تغيير دادي نه؟ صورتت خيلي قشنگ شده اما من چون مانتو سرمه اي سنبادي پوشيده بودم و تيپ سرمه اي زده بودم اين تغيير رو کرده بودم و اين بنده خدا همش درحال جستجوي دليل بود به اقاي شيري ميگم آنيتا پيشرفت زيادي نداشته و راضي نيستم هي بهم ميگفت ببين اينجاش خوبه شما عجولي هي در پي اميد دادن بود اخر نتونستم خودمو کنترل کنم بر خلاف قانون ارتباطات عمل کردم گفتم اقاي شيري نيازي نيست منو اميدوار کنيا !!!! يه خانمي که پسري به اسم اريا داره و فکر کنم سي پي باشه اينقدر قشنگ و اميدوار کننده حرف ميزد...
6 مرداد 1391

14 ماهه شدن آنيتا

14 ماهه که همش غم بوده و سختي و بي خوابي امشب شبي که شما 14 ماهه ميشي و مادري خيلي ناراحته و غصه داره شايد همه مادراي مثل من تو همچين شبي خوشحال باشن که دخترشون داره بزرگتر ميشه و دلشون براي اين روزا تنگ بشه اما من خوشحال نيستم و دلتنگ اين روزا نخواهم شد نميدونم تو چندماهگي چه ماه  و چه روزي ميخواي منو خوشحال کني و ايا خوشحالم ميکني؟ ايا ذره اي از غصه هاي من جاشو به شادي ميده؟ نميدونم اما براي شادي دل خيلي از ماماناي مثل خودم دعـــــــــــا ميکنم ...
6 مرداد 1391

پنج شنبه 5 مرداد--- جلسه هشتم کاردرماني

ماماني و بابايي ساعت 2 وقت دندونپزشکي داشتن من دندون عقلاي سمت راست رو کشيدم که البته يکيش جراحي شده و الان هم شديدا درد ميکنه و لپم ورم کرده و بابايي قالبگيري براي روکش کرد و روزه اش هم باطل شد بنده خدا تا ساعت 16 روزه بود  شما رو هم پيش پرستارت خانم اهنگران گذاشته بودم اومديم خونه و من چون خيلي درد داشتم موندم خونه و بابايي شما رو برد کاردرماني ساعت 6 وقت داشتي و به گفته پدري شما بد نبودي و کمتر گريه کرده بودي بابا امروز خيلي خسته شد عشق من خسته نباشي ...
6 مرداد 1391

جلسه پنجم کاردرماني سه شنبه 3 مرداد

تو اين پنج جلسه نشده که تو راه کلينيک اشک نريزم و به خدا نگم به خاطر کدوم گناه ؟ از خودم نپرسم که چه کردي خدا سر عزيزترين فرد زندگيت اين مسيرطولاني و سخت رو براي امتحان کردنت پيش روت گذاشته؟ نپرسم چرا براي چيزي که خيلي وقته انتظارشو ميکشم دارم زجر ميکشم چرا براي قشنگترين لحظه هايي که منو و عشقم (بابايي) ميتونيم شاد باشيم بايد ته نگاه هامون غصه باشه و حسرت!!!!!! و چرا هاي زيادي که مرور روزانه شون کم نيست عسلم: باز هم گريه کردي و مادر هم تو نگاهش اشک بود اولش شايد دلم نسوخت اما وقتي ادامه دار شد به زور خودمو نگه داشتم هيچ مادري طاقت گريه ميوه شو نداره............
6 مرداد 1391

باز يه داستان جديد

هر روز يه داستان جديد خدايا من يعني طعم خوشي رو نبايد بچشم دلم خوش بود دارم ميبرم کاردرماني  اما دو جلسه به خاطر تب و بي حالي نتونستم ببرمت سه شنبه مدارک رو با پدري برديم داديم بيمارستان مفيد براي کميسيون بابايي چون بايد ميرفت سرکار عزيز و خاله جون زحمت کشيدن اومدن خونمون ظهر من و عزيز رفتيم بيمارستان استرس زيادي داشتم و تند تند راه رفتنم دست خودم نبود انگار همه ماشين ها هم متوجه هراسان بودنم شده بودن و خيلي راحت ميذاشتن از بينشون عبور کنم و به بيمارستان برسم خداروشکر دکتر شريعتمداري که از فلو هاي دکتر غفراني بود چيز خاصي بهمون نگفت و قرار شد من دوباره وقت چشم پزشک براي معاينه مجدد بگيرم و از ي...
6 مرداد 1391